تربیت بدنی دانشگاه ارومیه ورودی 1389

دانشــــــکده تربیــــــت بدنــــــی و علـــــــوم ورزشــــــــــــی دانشگـــــاه ارومیــــــــــــه

تربیت بدنی دانشگاه ارومیه ورودی 1389

مدیریت
تربیت بدنی دانشگاه ارومیه ورودی 1389 دانشــــــکده تربیــــــت بدنــــــی و علـــــــوم ورزشــــــــــــی دانشگـــــاه ارومیــــــــــــه

لحظه های روشن

گاهی زندگی مثل جاده‌ای تاریک به نظر می‌رسه،

اما کافی‌ست چراغی کوچک روشن کنیم؛

یک امید، یک لبخند، یک قدم.

هر روز فرصتی تازه‌ست،

برای دوباره شروع کردن،

برای ساختن فردایی که هنوز نیامده.

باد می‌وزد، خورشید طلوع می‌کند،

و ما یاد می‌گیریم که هیچ سختی جاودانه نیست.

قدرت در ادامه دادن است،

حتی وقتی دل‌مان خسته می‌شود.

"هر صبح، فرصتی‌ست برای نوشتن داستانی تازه."


برچسب‌ها: دانشگاه ارومیه , دانشکده تربیت بدنی ارومیه , ورودی 89 , ورزش

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ | 2:51 | نویسنده : مدیریت |

بهمن 1389:شروعی که هنوز ادامه دارد

بهمن‌ماه ۱۳۸۹ بود که با کوله‌پشتی‌های پر از لباس ورزشی و دل‌هایی پر از امید وارد دانشگاه ارومیه شدیم. سرمای زمستان ارومیه با نفس‌های پرانرژی ما گرم‌تر می‌شد. ما بچه‌های تربیت بدنی بودیم؛ پرشور، پرهیجان و آماده برای تجربه‌ی روزهایی که قرار بود آینده‌مان را بسازند.

استادان و کلاس‌ها :

کلاس‌ها و استادان هر کدام رنگ و بوی خاص خودشان را داشتند:

سخت‌گیری‌های دکتر عامری، دکتر غنی‌زاده، دکتر توفیقی و دکتر ذوالفقاری که همیشه برایمان چالش و گاهی حاشیه‌های فراموش‌نشدنی داشتند.

مهربانی و همراهی دکتر محمدزاده، دکتر نوری و آقای گورانی که با لبخندشان مسیر یادگیری را شیرین‌تر می‌کردند.

سختی‌های درس‌های عملی:

درس‌های عملی همیشه ماجرای خودش را داشت. خیلی وقت‌ها سرگردان بودیم که کلاس کجا برگزار می‌شود:

یک روز در نازلو، روز دیگر در پردیس مرکزی، یا در سالن‌های ورزشی مثل سالن امام علی و حتی هیئت دومبدانی.

این رفت‌وآمدها با همه‌ی خستگی‌اش، حال‌وهوای خاصی داشت و خودش بخشی از خاطرات ما شد.

مسیرهای متفاوت امروز:

حالا بعد از گذشت تقریبا 15 سال از آن روزهای سرد بهمن، هر کداممان در جایی ایستاده‌ایم:

بعضی‌ها معلم شدند و امروز در کلاس‌های درس، نسل جدیدی را آموزش می‌دهند.

بعضی‌ها استاد دانشگاه و پژوهشگر شدند و راه علم را ادامه دادند.

بعضی‌ها دکترای خود را گرفتند و در مسیرهای علمی و حرفه‌ای تازه قدم گذاشتند.

بعضی‌ها به کشورهای دیگر رفتند و تجربه‌های تازه‌ای از زندگی و کار در خارج از ایران دارند.

و بعضی‌ها هم در کنار خانواده، زندگی آرام و پرثمر ساخته‌اند.

آرزوها:

هر کداممان داستانی داریم، اما همه‌ی این داستان‌ها از یک نقطه شروع شدند: بهمن‌ماه ۱۳۸۹، دانشکده تربیت بدنی دانشگاه ارومیه.

امروز فقط می‌توان گفت: برای همه‌ی دوستان و هم‌کلاسی‌های عزیز، آرزوی خوشبختی، سلامتی و موفقیت داریم. امیدواریم هر جا که هستید، چه در ایران و چه در آن سوی مرزها، زندگی‌تان پر از شادی، آرامش و دستاوردهای بزرگ باشد.

زندگی مثل یک میدان مسابقه است؛ هر کس در مسیر خودش تمرین می‌کند و می‌دود، اما خط شروع همه‌مان یکی بود...


برچسب‌ها: خاطرات

تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 0:29 | نویسنده : مدیریت |

چه حرکت انسان دوستانه ای! اهدای عضو!!!

اینایی که به یکی دست میدن

به یکی پا میدن

به یکی دل میدن

اینا رو اذیت نکنید خواهشا!

آخه کارت اهدا عضو دارن



تاريخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | 0:24 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

ی  نتیجه ی اخلاقیه خیلی خوب

ی روز گاوه پاش میشکنه و دیگه نمیتونه بلند بشه، کشاورز دامپزشک میاره و دامپزشکه میگه اگه تا 3 روز دیگه گاو نتونه رو پاش بایسته بکشیدش!!!

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 17:16 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

تقدیم ب بهمنیای عزیز،تولدتون مبارک

*

*

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

میلادت مبارک

*



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 15:18 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

جالبه...

یک دانشجوی عاشق سینه چاک...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 4:5 | نویسنده : صابر امیر حیدری |

ازسری داستان های پسرک این داستان: خواب

با سلام...

 

به مناسبت ۲۵ بهمن روز عشاق تقدیم دوستان می گردد.......

دوستان توجه داشته باشند که استعاره،جناس،ایهام...زیاد بکار رفته،با دقت خوانده شود.........

دخترک چادرش را به درخت آویزان کرد،در دلش غوغایی بود،نگران بود ولی خودش هم نمیدانست برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟....نسیم گونه های دخترک را نوازش می کرد و دخترک به دور دست ها فکر می کرد،به آینده ی خوب وزیبا...اما اگر آینده خوب نبود چی؟؟؟این نا معلوم بودن دخترک را بیشتر اذیت می کرد....در این ابهامات دخترک مشغول بود و همچنان نسیم دست بردار نبود،چادر دخترک در مقابل باد مقاومت میکرد که یه دفعه طوفانی آمد و چادر رو برد...دخترک گفت وای چادرم....بی خیال،برد که برد این جوابی بود که از دهن یکی که تو اون حوالی بود شنیده شد....نه، چادرم،دخترک به دنبال چادر راه افتاد،چادر در رودخانه افتاده بود و سنگی مانع رفتنش شده بود،دخترک با یک استارت بلند وارد آب شد،غاقل از این که رود با استخر خیلی فرق داره،دخترک داشت غرق می شد و آخرین نفس های زندگشو  می کشید و مرگ را جلوی چشاش می دید که بی هوش شد.وقتی چشاشو باز کرد سرش رو یه چیز نرم بود نمیدونست اونجا کجاست؟؟؟؟حواسش که سر جاش اومد به ساعتی که جلوی چشاش بود خیره شد،۲۱:۳۸ ومتوجه چیز نرم زیر سرش شد که یه دفعه برق از چشاش پرید وفریادی زد واز خواب بیدار شد،آروم باش عزیزم،چته؟؟؟چی شده؟؟؟این جمله ی دوست دخترک در خوابگاه بود...دحترک گریش گرفته بود و در آغوش دوستش همچنان می گریست...دوستش مدام این جمله رو تکرار می کرد،نترس عزیزم همش خواب بود،آروم باش،آروم....این داستان ادامه دارد...

داستان بعدی:ماجرای حک وبلاگ tbdu1389 توسط یک فریب خورده وچند عدد نوچه

                                                                  تاریخ نشر:هفته اول اسفند۱۳۹۲



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 22:18 | نویسنده : سعید نقی زاده |

خاطره ها

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 

من دلم میخواهد

قدر این خاطره را دریابیم



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 5:1 | نویسنده : ثریا عصاره |

حــــیــف ایــرانی باشــــی و ایــــن مــــــنـــظره رو از نزدیک نبینی؟؟؟!!!

آپلود عکس

 

 

 



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 23:35 | نویسنده : صباح نیکروش |

هزاران یاد من بر دوستان باد!



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:22 | نویسنده : مرضیه احمدی |

این کیه؟

به حدس شما این کیه؟



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:32 | نویسنده : فاطمه حسنی |

چـــــــــــــــی مــــــــــــیـــــگـــــــــی!!!

 

cze

 



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 23:35 | نویسنده : صباح نیکروش |

....

خدا از بهترین ی دونه خلق کرد....

دقت کردین من چقد تنهام؟!!!

بی خیال الی جون،این نیز بگذرد...



تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 16:18 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

چرا ما اینجوری نیستیم!؟!؟

آپلود عکس

 
 
                                                                                                                      

تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 13:59 | نویسنده : صباح نیکروش |

اینم یه شعر عالی از حضرت مولانا واسه خانم کریمی!!!

 

هیچ مگو

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو

                                           پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

                                           ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

                                             آمدم، نعره مزن، جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

                                               گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

                                            سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد

                                            در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد  

                                             که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

                                           گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

                                           گفت می باش چنین، زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

                                           خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

                                               گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

ای درود بر روحت یا مولانا

 



تاريخ : شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 23:9 | نویسنده : صباح نیکروش |

یادش بخیر...

یادش بخیر یه زمانی با 200 تومن میرفتیم مغازه...

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 17:4 | نویسنده : صابر امیر حیدری |

درخواست کمک(فوری فوری حتی فوتی)

دوستان همکلاسی ی نفر ب داد بنده برسه،3روزه در جستجوی چارت جدید درسیمون هستم گویا همه چارتشون رو گذاشتن ارومیه.هر کس چارت رو داره ی عکس ازش بگیره واسه من بفرسته ب میلم.ترو خدا هر چه زودتر بهتر.

respina.7086@chmail.com



تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 0:52 | نویسنده : مرضیـه کریمی |

غم انگیز...

دستمال کاغذی به اشک گفت....

.

.

.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ | 0:14 | نویسنده : صابر امیر حیدری |

و اما ناگفته های باغبان و سیب

سلام دوستان...

مطلب خانم ابراهیمی رو درباره شعر سیب خیلی پسندیدم ، برا همین این دو تا شعر رو ،در ادامه ش گذاشتم تا دوستان اگر علاقه داشته باشن بخونن

او به تو خندید و تو نمی دانستی  ...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 20:43 | نویسنده : فاطمه حسنی |

کل کل مصدق و فروغ فرخزاد در شعر معروف سیب

مصدق:

تو بمن خندیدی و نمیدانستی من

به چه دلهره 

از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلود بمن کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد بخاک

و تورفتی و هنوز 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم 

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ | 11:9 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

شاد باشید

برو بچ سلاااااااااااام،اینجا 3 روز برف میومد

پاکی برف مرا یاد تو انداخت رفیق

تو دلت سبز 

لبت سرخ

چراغت روشن

روزگارت شیرین

تو دگر غصه نخور 

دعایش با من،تو فقط شاد بمان.....



تاريخ : دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ | 10:53 | نویسنده : الهه ابراهیمی |

مـــــــاه شـــــادی و ســـــرور اســــــلام و مــــسلـــــمین درگــــاه احدیــــت

از درمها نام شاهان برکنند

                       نام احمد تا ابد بر می‌زنند

                                               نام احمد نام جملهٔ انبیاست

                                                                      چونک صد آمد نود هم پیش ماست

 

"ماه مــولـود رحمة للعالمین حضرت مـحـمـد المصطفی (ص)

 

برعاشقان درگه اش مــبــارک باد.



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ | 22:0 | نویسنده : صباح نیکروش |

عــــــجـــــــــب دوره و زمونه ای یــــــــــه!!!

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ | 20:59 | نویسنده : صباح نیکروش |

حلال زاده به داییش میره...

امیر محمد
امیرمحمد



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ | 20:58 | نویسنده : پیمان غلامیان |

من و دنیا

قرار نیست من طوری زندگی کنم که دنیا دوست داره

خب طبعاً قرار هم نیست دنیا همونطوری بچرخه که من دوست دارم



برچسب‌ها: من و دنیا

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ | 0:9 | نویسنده : فاطمه حسنی |

شرف ...

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

پس  چرا .............پس چرا..............

مولوی استا حکمت در جهان

کرده این نکته را شیرین بیان:

آزمودم "عقل دور اندیش" را

بعد از این "دیوانه" سازم "خویش" را

 

زین سبب آن کس که مینوشد "شراب"

تا شود "لایعقل و مست و خراب"

 

چون شود از "عقل و حیرت" بی  خبر

پس شرف دارد به "شیخ حیله گر"



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ | 13:8 | نویسنده : توحید آقایی |

خاطرات خوش برای خود بسازیم.

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.

او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.


این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).
او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.


در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش157رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .


او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به  شکل دیگر در می آمدند ندید.

پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد...

 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ | 4:49 | نویسنده : توحید آقایی |

...

به کسی گفتند:

 امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد!

آنکه می دانست تصحیح کرد که"

 اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود"

 ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود"

ثالثاً: کوه نبود و دریا بود"

 رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود "

 خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.

 

چرا واقعا ما این جوری هستیم که حرف هارو تحریف میکنیم ؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ | 4:44 | نویسنده : توحید آقایی |

این دفعه 2 تا تبریک!!!

تبریک اول: از اون جایی ک ماه پیش ب آذریا تولدشونو تبریک گفتم تصمیم گرفتم بمدت ۱ سال ب بچه های همه ی ماها تبریک بگم. پس:

دی ماهیا تولدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــارک،تقدیم ب شما:

هر روز برایتان رویایی باشد در دست

نه در دور دست...

عشقی باشد در دل

نه در سر...

و دلیلی باشد برای زندگی

نه روز مرگی...

و اما تبریک دوم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ | 2:46 | نویسنده : الهه ابراهیمی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.